Daisypath Anniversary tickers باران عشق
X
تبلیغات
بازی تراوین

باران عشق

!...روز و شب باران ِ عشق می بارد این حوالی

1.

کاش هرگز صبح نشود...
صبحی که تو را هزاران کیلومتر از من دور می کند و 
آغوشم را چهارده روز خالی....
چقدر سخت است این لحظه های آخر...



2.

دعای سحر در فضای خانه جاریست...
تو در راه فرودگاه و
من در حال نوشیدن آخرین قطره های لیوان ِ آب ِ نیم خورده ات....
با حسرتی که مبادا تمام شود....
مثل ثانیه های باقیمانده تا اذان صبح که تند تر می شود....
مثل صدای قلبت که چند دقیقه پیش وقتی سرم روی سینه ات بود می شنیدم....
آه...باز هم نتوانستم جلوی این اشک ها را بگیرم...
ببخش مسافرم...ببخش....

...


پ.ن1: موسیقی متن فیلم اعتراض ساخته مجید انتظامی

پ.ن2: بغض.....

نوشته شده در پنج‌شنبه 19 مرداد‌ماه سال 1391ساعت | 02:18 ق.ظ توسط بانوی اردیبهشتی | نظرات (35)

روزهای عجیبی دارم...نمیدانم چرا...

حال خوبی است...اما عجیب...

حس عاشق شدنی دوباره...

از همان عاشق شدن ها که آدم را ذوب می کند...

عاشق کسی که همه ی زندگی من است...

هر لحظه برایش میمیرم و آرزویم گوشه ی چشمی از اوست...

چشمانم خیس است و مانیتور را تار می بینم...

عاشق شده ام دوباره....دلم بی قرار است....

بی قرار دیدنش...بی قرار حرف زدن با او....غرق شدن در او...

عاشق کسی که آنقدر عاشق دارد که کسی جز خودش نمی داند و 

تهنا معشوقی است که عاشقانش به هم حسودی نمیکنند...

دلم برایش تنگ است...آخ که خیسم از اشک...

یعنی دوباره مرا می پذیرد؟

دوباره بشوم زهرای او...

زهرایی که پارسال همین روزها نیمه شعبان در مسجدالنبی ذوب شد از عظمت آنجا و

وقتی به کعبه رسید دیگر هیچ شده بود...فقط او بود و من نبودم اما حالا....

آه....

حالا می شود آیا دوباره مرا بشکنی و از نو بسازی؟

خداجان عزیزجان مونسم ارحم الراحمینم...

ببین این قطره های اشک را که روی میز می چکند....

آخ که فقط خودت میدانی در این دل چه میگذرد و تا چه اندازه دلتنگ روزها و خلوتهای عاشقانه مان است...

کمکم کن نازنین خدا....مهربانم میخواهم دوباره زهرای تو بشوم...

همانی که شبها برایت نامه می نوشت و حالا ماههاست برایت ننوشته و عجیب دلتنگ حرف زدن با توست....

آخ عزیزم....عزیزم...عزیزم...

می شود دوباره آرامم کنی؟ بشوم همان زهرای آرام قدیمها...

من این دلشوره ها را دوست ندارم....این اضطرابها....این تلاطمها....

عزیز دل و جانم....مهربان خدایم....

من آمدم! همچون کودکی که که به آغوش مادر پناه می برد...

آرامشم....همه وجودم...عشق همیشگی ام...

این تو و زهرای تو.....

پ.ن1: نمیدانم چه شد چه نوشتم دستانم بی اختیار نوشتند و چشمانم بی اختیار گریستند....

پ.ن2: سالگرد سفر به کعبه ی عشق....اخ که چه غرق حسرتم کاش بشود دوباره...

پ.ن3:موسیقی وبلاگ موسیقی فیلم خداحافظ رفیق است فیلمی که همیشه غرق اشکم می کند... البته بیشتر از همه عاشق اپیزود اخرش هستم....اپیزود گل شیشه ای...که موسیقی اش همین الان دارد پخش می شود و اشکهایم را روان کرده....آدرسش اینجاست:

http://s2.picofile.com/file/7143489993/khodahafez_rafigh02_www_BGH_ir_.mp3.html

پ.ن4:پنج شنبه صبح زود ان شاءالله میروم بهشت زهرا قطعه شهدا و مزار شهیدان گمنام را می شویم و با هر کدامشان حرف میزنم و درد دل میکنم....نذرم این بود...قبر چهل شهید گمنام...

پ.ن5:دلتنگتم همسفر... همسفر کعبه ی عشق... دلتنگ آن روزهام... دو تایی مُحرم شدنمان... دوتایی طواف عشق کردن... دلتنگ شب نیمه شعبان پارسال... یادت هست؟ بین الحرمین.. بین بقیع و حرم پیامبر... سوره یاسین ها... خدا کند تکرار شود عزیز دل... برای همسفرت دعا کن مهربان همسرم...



نوشته شده در سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1391ساعت | 06:30 ب.ظ توسط بانوی اردیبهشتی | نظرات (15)

تو خونه ی ما بعضی دوستای مجازی هستند که اسمشون رو زبونمه...

پیش همسر یا حتی چند روز پیش خونه ی مامانینا...

از همه بیشتر...نگار و آلوچه و عسل بانو...

شاید بخاطر تشابه زندگیامون...کار همسرامون...شایدم بخاطر نزدیکی روحمون به هم...

و دلیل مهمترش ماه بودن و بی نظیر بودنشون....

انقدر که من تو خونه پیش همسر میگم الوچه اینطوری...نگار اونطوری...از دوستای دیگه ام نمیگم...

شبا هم تو رختخواب وبلاگاشونو با گوشی میخونم و با همسری میخندیم یا بعضی وقتا بغض میکنیم و اشکامون...خودشم میدونه....


اما این روزا...


آلوچه جونم....

قربون این اسم مستعار بامزه ات بشم....

هم اسم خودم...زهرا جونی....

برگرد...اینبارم برگرد و یه دنیا شادمون کن....

بازم بهم بگو زهرای جیمفنگ!

بیا عزیز دلم....الان فقط نگرانی و غصه ام تویی و دل مهربونت که انگاری شکسته...

خدایا دل آلوچه رو به خودت میسپرم....خودت از نو بسازش و الوچه ی شادمونو بهمون برگردون...


زهراجونی نمیدونم اینجا رو میخونی یا نه....

ولی خیلی خیلی خیلیییییییییی نگرانتم........

زود بیا و بگو هیچی نبوده...آخه تو دلت دریاییه من میدونم....

میدونم که میتونی ببخشی و فراموش کنی بخاطر قلب پاک و مهربونت....

عزیزکم برات هر لحظه دعا میکنم و مطمئنم برمیگردی...



دوستای مهربون....دوستای مشترکمون....

واسه آلوچه ی مهربون دعا کنین...واسه دل پاک و مهربونش....

همسری دعاش کن دوست شیرازی مهربونمو...

خدایا خودت هواشو داشته باش....

به قول خودش:


یا امام رضا(ع)....


نوشته شده در سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1391ساعت | 06:53 ب.ظ توسط بانوی اردیبهشتی | نظرات (13)

دلم برای نوشتن تنگ شده...

میدانم که دیر آمدم...

میدانم که حالا دیگر خیلی دیر شده برای عذرخواهی های همیشگی از تاخیرها

یا به قول یه عزیز دلی جیمفنگ ها! :)))

اما روزهای سختی بود...و هست...

ترم آخر...کارآموزی...پروژه...

که تمام وقت و زندگی ام را گرفت و البته بی ثمر ماند...

آری با بغض می نویسم...

از سر شب که دو ساعت گریستم تا الان که خوابم نمی رود (ساعت 4 صبح)،

مدام این سه ماه را مرور میکنم...تمام سختی هایش....

و البته صدای گرم و دلداری های تو از پشت تلفن _که اگر نبود بی شک مُرده بودم _و هق هق من...

آه....

ولش کن...

تمدید میکنم برای تابستان...اما حیف ِ وقتی که رفت....

بی خیال!


دلم برای عاشقانه های اینجا تنگ شده!

راستش را بخواهید جدای اتفاقات بالا بهار خوبی داشتم....

مثل تمام بهار های عمرم...که من دختر بهــــــارم!

و مَردم...مرد صبور و مهربانم....که لحظات بهاری ام را مدیون او هستم....

تمام شادی هایم را مدیون تو ام....

دلخوشی ام را....نفس کشیدنم را....همه اش را مدیون تو ام....


به همین لحظه های آسمانی قسم،

به این اذان صبح،

به این کعبه ای که مستقیم از شبکه یک نشان داده می شود و

من در میان بازوان مردانه تو طوافش کردم قسم،


عاشقت هستم!

عاشق ِ عاشق ِ عاشق....

مرد بی نظیر و دوستداشتنی من...

تکیه گاه شانه هایم...

نوشته شده در دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1391ساعت | 03:54 ق.ظ توسط بانوی اردیبهشتی | نظرات (17)

با نُت های سنتور می نویسم... 

با چشمانی که این نیمه شب عشقت خواب را از آنها ربوده است... 

می نویسم و بار دل سبک می کنم.... 

میدانی...آخر سال را خیلی دوست دارم... 

مدام برایم review می شود تمام لحظه هایش...مثل فیلم با دور تند... 

از لحظه ی تحویلش تا همین لحظه ها.... 

نود...نود ِ پر از شادی و غم ما... 

با بغض شروع شد...بغض از دست دادن پدر مهربانت...بابایی عزیزی که آرزویش دیدن عروسی مان بود و چه سخت بود نبودنش...--» نهمین قطره باران عشق

با اشک شروع شد اما خدا وقتی مهمانمان کرد در خانه ی عشقش، 

آنقدر اشک ریختیم در طواف خانه اش که دلهایمان سبک شد... --» خبر خوب و خداحافظی...

اما دوباره غمی سخت...غمی دوباره ناگهانی...رفتن عمه ای که هیچ کس فکرش را نمیکرد..... 

یادتان هست وقتی توی کما بود و دعا میکردید؟ آن رمضان سخت...--» التماس دعای فوری!

غم بود اما شانه های تو بودند برای گریه هایم...شانه های من برای بی قراری هایت...  

و شادی های کوچکی که کنار هم داشتیم و خوشبختی بزرگ عاشق بودن... 

سال 90 وسایل خانه ی عشقمان را خریدیم... 

دست مامان و بابا توانا! خانه ی رویاهایمان را پیدا کردیم و با هم دو تایی وسیله ها را چیدیم... 

چقدر خاطره های خوب داریم از آن روزها...! 

و آبان ماه 90 به یاد آبان 88 که باران هایش عاشقمان کرده بود همخانه شدیم! 

و در کمال ناباوری شدیم عروس و داماد روز برفی! آن هم وسط پاییز!--»عروس روز برفی... 

و این چهار ماه و خرده ای که بهترین ماه های عمرمان بودند چه شیرین و چه زود گذشتند... 

حالا بیشتر از همیشه به آغوشت عادت کرده ام... 

بیشتر از همیشه عاشق شده ام و بیقرار عطر تنت.... 

بیشتر از همیشه دوست دارم در و دیوار این خانه ی پر از عشق را...--»خونه ی عشق! 

حالا دیگر حکایت رفتن های توست و اشک های دلتنگی من... 

قرآنی که می بوسی و از زیرش ردت میکنم و آبی که پشتت می ریزم...   

و حکایت شیرین آمدن هایت...آن لحظه های پر التهاب...  

سال 90 را دوست دارم چون بیشتر از همیشه کنار هم بودیم... 

چون عاشق تر شدیم...چون راستش بزرگتر شده ایم...هم خودمان... هم عشقمان...  

 

الهی که سال 91 هم پر باشد از لحظه های خوب عاشقی...برای ما...برای همه...الهی آمین... 

 

خانه را آب و جارو کرده ام پس کی می آیی؟! 

 

پ.ن1:می گویی این روزهای آخر چشمم به ساعت است برای رسیدن به آن لحظه...می گویی و آتش عشقم شعله ور تر می شود!!! میدانم بیایی سال من تحویل می شود! حالا چه فرقی می کند یک روز زودتر یا دیر تر! برای من چشمان عسلی تو تمام دنیاست و دیدنشان تحویل سال نو!  

 

پ.ن2:پیشاپیش سال نو همه تان مبارک باشد! الهی که کنار عزیزانتان بهترین لحظه ها را داشته باشید و بهترین تقدیر را در سال 91...سال خوش یمن 91...الهی آمین.

نوشته شده در یکشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1390ساعت | 03:35 ق.ظ توسط بانوی اردیبهشتی | نظرات (34)

  1    2    3    4    5    ...    9  >>