Daisypath Anniversary tickers دهمین قطره باران عشق... - باران عشق
X
تبلیغات
نماشا
رایتل

باران عشق

!...روز و شب باران ِ عشق می بارد این حوالی

چهارشنبه...پنج شنبه...جمعه... 

چقدر این سه روز را دوست دارم...چقدر... 

چقدر حس کردم که در آغوش خدایم... 

چقدر حس کردم که دارد نوازش میدهد روحم را... 

برآورده میکند یکی یکی آرزوهایم را... 

چهارشنبه ظهر بود که تماس گرفتی با صدایی بغض آلود...سر خاک بودی... 

کوتاه صحبت کردم و گذشت تا پیامت آمد... 

پیامی که نوشته بودی از بابا خواستم تا کمکمان کند...راستی وبلاگ را خواندم! 

و من که انگار آب ِ سرد ریخته باشند رویم! 

فکر نمیکردم حالا حالاها بیایی بخوانی... 

آن همه گلایه...آن همه درد و دل...همه را خوانده بودی... 

بعد از ظهر در سایت دانشکده بودم که تماس گرفتی و گفتی ماموریت جمعه ok شده و گفتی دعا کنم برای پنج شنبه بتوانی بلیط بگیری...لحن عاشقانه ی صدایت...شوخی هایت که دلم برایشان تنگ شده بود...و خوشحالی ات از اینکه فردایش همدیگر را میدیدیم...چقدر برایم شیرین بود آن تماس... 

آن روز چند بار دیگر هم تماس گرفتی...شب هم باز صدای مهربانت را شنیدم و بغضت...گریه هایت...گریه هایم...یادآوری خاطرات بابا...اینکه میگفتی بابا خیلی تورا دوست داشت و من هم که چشمانم بی وقفه می باریدند...آن شب با وجود دلخوری ات از مامان و بابای من که نگذاشتند پیشت بمانم بخاطر من پذیرفتی که بیایی خانه مان...هرچند که دلت نبود و میخواستی بیرون ببینی ام...اما بخاطر من گفتی چشم...میدانم...گفتی تو امانتی ِ بابایی! بابا خیلی تورا دوست داشت...اگر تو شاد بشی روح بابا هم شاد میشه... 

و اینطور شد که پنج شنبه شب در را به رویت گشودم و بعد از 11 روز دوری و دلتنگی روی ماهت را دیدم... 

چقدر تغییر کرده بودی عزیز دل... 

آخر هیچ وقت تو را با ریش ندیده بودم! 

مامان با دیدنت زد زیر گریه و در آغوشت کشید...بغضم گرفته بود... 

چقدر سخت است دیدنت در جامه ی مشکی...دلم هر لحظه میشکند...  

آمدی در اتاقم...باران می آمد...یادت هست... 

قدری نگاهم کردی و آرام بوسیدی ام...چقدر صورتت نرم بود... 

ایستادی به نماز...پنجره باز بود...باران می بارید و روی صورت تو هم... 

نشستم کنارت...باران عشق می بارید روی گونه هایم...چه لحظه هایی بود...

آن شب شام  ِ دستپخت ِ بانویت را خوردی و مثل همیشه تعریف هایت... 

عزیز دل زهرا... 

آن شب اولین شبی بود که ما تا خود صبح نخوابیدیم! 

چقدر شیرین است خاطره اش برایم... 

هیچ گاه پیش نیامده بود که آنقدر بیدار بمانیم و غرق صحبت شویم...آن هم شب ِ قبل از پروازت! 

چقدر آرامش و سکوت شب را دوست دارم... 

چقدر دوست دارم در آن تاریکی سخن گفتن را...سخن شنیدن را...نوازش را...غرق عشق شدن را...حل شدن در وجود یکدیگر را...چقدر آن شب را دوست دارم... 

هنوز هم باورم نمی شود که من و تو آن شب نماز صبحمان را خواندیم و بعد خوابیدیم! ساعت 5:30! آن هم فقط تا 7 صبح! 

مامان بنده خدا با چه زحمتی صدایمان کرد و من و تو که بیهوش!!! یادت هست؟! 

سر صبحانه چقدر سعی کردیم تابلو نشود نخوابیده ایم! اصلا" کسی باورش نمیشد ما تا صبح با هم حرف زده ایم! 

پروازت 10:10 بود و من هم حاضر شدم با تو بیایم...اصرارهایت هم مانعم نشد! 

تا متروی آزادی با هم بودیم و صحبت های شیرینت و بعد هم خداحافظی! 

یادت هست میگفتی دلت تنگ نشود ها! امروز را بخواب! فردا و پس فردایش هم هیچی دوشنبه اش میایم پیشت! باشه؟! 

عزیز دلم...نفسم...آیتم...خیلی خوبی...خیلی ماهی...خیلی بینظیری... 

خیلی عاشقتم...خیلی دوستت دارم...خیلی عزیزمی... 

 

پ.ن:دوستان نازنینم...ببخشیدم که مدتی نا امیدانه می نوشتم! 

از این به بعد، به یاری خدا، در کنار همسرم ساحل امن آرامشم، پر امید تر از همیشه می نویسم!

نوشته شده در شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1389ساعت | 08:40 ب.ظ توسط بانوی اردیبهشتی | نظرات (18)